پارادایمهای شناخت(مارکس-شلر واشتارک)
خلاصه پارادایم های شناخت
۱-تعين اجتماعي معرفت شلر
۱-عمق تعين:تاثير ونفوذ امراجتماعي فقط از حيث صور معرفت است .وتوسط عوامل اجتماعي تعين ميشود
2-درجه تعين :از نظر اوهيچ نوع موجبيت يا عليت تكويني بين جامعه ومعرفت وجود ندارد.
3-سطح تعين:اوتعين اجتماعي را به يك سطح خاص معرفتي منحصر نميداند وآنرا درسطح فرد وجامعه وسطوح بينابين مانند گروه وطبقه ميداند.
4- عامل مسلط در تعين: او عامل تعين را در هر دوره متغير ميداند وميگويد در هر زمان يكي از عوامل واقعي مسلط ميشود.
5-آماج (موضوع)تعين: شلر معتقد است همه انواع معرفت به يك اندازه تحت تعين قرار نمي گيرند.
۲-تعين اجتماعي معرفت مارکس
تاثير جامعه بر انديشه چگونه است؟ (عمق تعين ):عين بر ذهن مقدم ، وواقعيت اجتماعي برتفكر مقدم است. اجتماع اساس انديشه است وانديشه جزابزاراست .
2- ارتباط بين انديشه وبنيان اجتماعي چگونه است ؟ (درجه تعين):ماركس تنها به بعضي از از انواع ارتباط بين بنيانهاي اقتصادي واندشه ها پرداخته است ومتناوبا"اين روابط را باعناوين تعين ،توافق وبازتاب خوانده است ،اوانديشه ها رابا نيازها ومنافع طبقاتي مرتبط ميداند .
3-روابط منتسب به بنيانهاي وجود ومعرفتچه زماني حاصل ميشود؟ به اعتقاد او يك انديشه درهمه زمانها نمي تواند وجود داشته باشد زيرا بنيانهاي وجودي آن پيوته د رحال دگرگوني است. وبا تغير رواط توليد ،انديشه نيز دگرگون ميشود.
4-بنيانهاي وجودي توليدات ذهني در كجا جاي دارد ؟(سطح تعين):پاسخ به اين سوال از بحث نظريه تضاد طبقاتي روشن ميشود به نظرماركس بنيانهاي وجودي انديشه را بايد در ساخت اجتماعي يافت .اوازميان عومل مختلف اجتماعي طبقه را بهترين عنصر براي تحليل معرفتي ميداند.
5- چه كاركردهاي پنهان وآشكاري به فراوردهاي ذهني كه به لحاظ وجود مشروطند نسبت داده شده است؟ بايد گفت علاوه برارائه تبين هاي عملي براي معرفت كاركردهاي اجتماعي را هم به آن نسبت داد. متمايز ترين خصيصه انتساب كاركرد به معرفت ماركسيسم نه انتساب آ ن به كل جامعه ،بلكه توجه به كاركردهاي معرفت براي اقشار وطبقات متمايز در جامعه است.
6- عامل مسلط در ايجاد ارتباط بين بنيانهاي وجودي معرفت كدامند؟ عامل مسط متفاوت است مثلا"ماركسيست هاي پوزيتويسم =عوامل اقتصادي ،ماركس =مناسبات توليدي ،وبرخي چون پليخانف=عوامل جغرافيايي.
۳-اشتارک وجامعه شناسی شناخت
1-بنيان تعين اجتماعي معرفت؟به 2شيوه ميتوان به بررسي انديشه هاي بشري پرداخت ،الف:گاهي محصول انديشه بشري را بر مبناي شكل ومحتواي آن مورد تحليل قرار ميدهند ،ب:انديشه را به لحاظ عوامل وروابط بيروني آن مورد بررسي قرار ميدهند.
2-ماهيت تعين؟: او ميگويد مضمون اصلي جامعه سناسي معرفت ،بحث تعين اجتماعي معرفت است تعين اجتماعي معرفت به طور كلي يعني :ربط وانسجام معنادار بين روبنا وزير بنا :اما مشخص نشده است خصوصيت اين ارتباط چيست.
3-درجه تعين؟ :پرسش اين است كه آيا انواع انديشه بشري تحت تعين اجتماعي واقع شده اند وواقعيت اجتماي آنها رامشروط ومتعين ميكنند يا فقط برخي از انواع انديشه چنين اند؟
4- وجود يا عدم وجود ساحتي برتر از تعين اجتماعي شناخت؟2گرايش مهم وجود دارد (متكتيك وپراگماتيسم) اشتارك به پراگماتيسم، يعني:همه فلسفه هايي كه به وجود حقايق نهايي وبرتروغير قابل تغييراعقاد دارند وحقايق را نسبي ومتغيرمي دانند.
خلاصه نظریات جامعه شناختی مانهایم
1-روزگاري مانهايم در دنياي انگليسي زبان معادل جامعه شناسي شناخت بود.
2-هم وبر وهم لوكاچ در تدوين رهيافت مانهايم سهمي دارند.
3- جامعه شناسي شناخت او داعيه علمي شدن داشت،اما روشهايش عمدتا"فلسفي وزبان فني مفاهيمش غير تجربي بود.
4-مانند وبر اهميت مفهوم سازي پيچيده را در مطالعات جامعه شناسي شناخت درك كرده بود، ولي مانند او قادر نيست اين مفهوم سازي را از نظر تجربي توجيه كند.
5-او ميخواست مانند شلر براي سياست ايدئولوزيكي ويرانگرآلمان دوره وايمار چاره جويي كند.
6- مانهايم نخبگان روشنگر اروپايي نسنتا"بي طبق را منشا ميانجي پويا ميان بلوكهاي سياسي چپ وراست تلقي ميكرد.
7- جامعه شناسي شناخت رابطه نگرمانهايم درصدد بود شرايط ايجاد يك علم سياست را بنا نهد.
8-ايدولوژي كانون برسي مانهايم بودو جامعه شناسي شناخت وسيله اي است كه به كمك آن ايدولوزي مورد تحقيق قرار ميگيرد .
9-تمركز انديشه مانهايم روي عوامل آرماني وي را به سوي اين تفكر سوق ميدهد كه جامعه شناسي شناخت او عمدتا" به نظامهاي ايدئولوزيك مي پردازد.
10-مطالعات مانهايم به 2مرحله تقسيم ميشود كه تقريبا"بردوره هاي مطالعاتي آلماني وانگليسي او منطبق است ،در مرحله اول جامعه شناسي شناخت،روش شناسي ،ولوازم معرفتي شناختي وكاربرد جوهري آن،موضوع اصلي مطلعات اوست.ام در مرحله دوم ساخت اجتماعي در كانون توجه مانهايم است.
11-اومانند هگل وكنت معتقد بود كه نسان در گذشته زير سطره فرايند تاريخي بوده است .در حالي كه در آينده بر آن برتري خواهد داشت.
12- اوشديدا"تحت تاثير ماركس بود ولي ماركسيست نبود،وسخت متاثر از تاريخ گرايي آلمان وپراگماتيسم انگليس بود.
13-مانهايم در جامعه شناسي شناخت خود تحت تاثير 3 گرايش بود:1-هگليان چپ وبخصوص ماركس و افرادي چون انگلس-2-مكتب نوكانتي خصوصا"مكتب جنوب غربي 3-پديدارشناسي وفيلسوفاني چون هوسرل وشلر.
14-او الگوي انديشه وارزشها را متاثر از اجتماع ميدانست وبه اعتقاد اورقابت وگزينش است كه تعين ميكند كدام نوع انساني ، وچه استانداردي بر جامعه مسلط خواهد بود.
15- مانهايم در ايدئولوژي واتوپيا صريحتا"معرفت رسمي را ازاين معارف استثنا ميكند ومعتقد است اين دسته از معرفتها تحت تاثير وضعيت اجتماعي يا تاريخي نيست
جامعهشناسی معرفت
جامعهشناسی معرفت در معنای كلی و عام آن، شاخهای از جامعهشناسی است، كه رابطه فكر و جامعه را مورد مطالعه قرار میدهد. «واژه آلمانی Wissens Zociologie كه معمولاً در انگلیسی Sociology Acknowledge معادل آن قرار دادهاند، به عنوان رشتهای از حوزه مطالعاتی بهنام جامعهشناسی معرفت خوانده میشود. واژه wissen دارای گسترهی معنای وسیعتری نسبت به واژه knowledge است. كلمه wissen مجموعه اطلاعات فلسفی، مذهبی و زیباشناختی را نیز شامل میشود. افزون بر این، وسعت قلمرو معنایی تعبیر آلمانی، نشاندهنده نوعی ارزش حقیقی برتر و متعالی و یا نوعی یقین متافیزیكی است؛ اما واژه انگلیسی knowledge طوری تعریف شده است، كه دقیقاً اطلاعات و دانستههای غیر قابل اثبات را شامل نشود و بهمعنی دادههای دقیق علمی است.
اصطلاح جامعهشناسی معرفت، نخستین بار توسط ماكس شلر(Max Scheler; 1874-1928) مطرح شد. او این علم را دانشی دانست، كه موضوع آن، بررسی روابط و پیوندهای میان انواع زندگی اجتماعی و اقسام گوناگون معرفتهاست. با وجود تعریف شلر در باب جامعهشناسی معرفت، این رشته برخلاف بسیاری از شاخههای جامعهشناسی آموزش و پرورش دارای قلمرو و تعریف معیّن نیست.
بحثهای اولیه درباره جامعهشناسی معرفت در طول سالهای 1930 و 1940 برای نخستینبار در فرانسه و آلمان، مطرح شد؛ اما اوج تفكراتی كه به پدید آمدن جامعهشناسی معرفت، دامن زد، اندیشههایی بود كه در قرن 17 و 18 میلادی در اروپا مطرح میگردد. همینطور در قرن 19 اندیشههای ماركس، دیلتای و نیچه بر افكار ماكس شلر، ماكس وبر و مانهایم تأثیر فراوانی گذاشت و تأثیر ماركس و دیلتای نیز بر شكلگیری جامعهشناسی معرفت، غیر قابل تردید است.
جامعهشناسی معرفت در پاسخ به اینكه معرفت چه حوزههایی را در برمیگیرد با این تقسیمبندی كلی موافق است كه معرفت به چهار حوزه مجزای علم، فلسفه، مذهب و ایدئولوژی تقسیم میشود. تمركز این حوزه فكری بر شرایط اجتماعی معرفت است و در این ارتباط كل تولیدات فكری، اعم از ایدئولوژیها، مذاهب، فلسفهها و علوم را به چارچوبهای تاریخی- اجتماعی شكلدهنده و دریافتكننده آنها متصل و مرتبط میداند؛ تا جایی كه مسامحتاً میتوان گفت كه كار جامعهشناسی معرفت مطالعه رابطه زیر بنای اجتماعی و روبنای ذهنی است. همانطور كه ماركس (Karl Heinrich Marx; 1883-1818) نیز بحث اصلی و بنیان كار خود را بر مطالعه رابطه بین زیربنا(اقتصاد) و روبنا(شامل فرهنگ دین، ایدئولوژی سیاست) گذاشت و معتقد بود تغییر در زیربنا، موجب تغییر در روبنا میشود.
خلاصه نظریات جامعه شناختی شلر
1- :وآنرا بررسي روابط وپيوندهاي ميان انواع زندگي اجتماعي وانواع معرفتها ميدانست اوزندگي اش را وقف مبارزه اثبات گرايانه كرد.
2-ا ونخبه گرايي بودكه جامعه شناسي شناخت را ابزاري سياسي مي دانست كه مي بايست بنيان كل سياست فرهنگي را فراهم مي آورد.
3- جامعه شناسي شناخت اوتاحدقابل توجهي ريشه در تحليل پديدار شناسي داشت
4-شلرعلم رادرمعناي جهان بيني به همان شيوه ماركسيستها ،محصول طبقه اي خاص مي دانست.و به يك معنا شلر هم ضدبورزوازا وهم ضدسرمايه داري بود هرچند جامعه آرماني اش برخلاف ماركسيست ها بود .
5-وي خواهان جامعه اي بود نخبه گرا،مبتني بر اشتراك ،كه هر كس جايش رابشناسد وحق مالكيت به مناسب ترين افرادازلحاظ اجتماعي وفكري ...محول شود.
6-او ميخواست ذوات ابدي را كه مشخصه موضع پديدار شناسي اوبودبه عنوان اجزاي جامعه شناسي معرفت حفظ كند.
7- جامعه شناسي شناخت شلرازانتقاد وي ازاثبات گرايي كنت آغار ميگردد وازطرفي هم برخاسته ازيك جهت ديگر به عنوان پاسخ به فلسفه جهان بيني ويلهلم ديلتاي بود.
8-اوميخواست جامعه شناسي شناخت اش را جايگزين معرفت شناسي فلسفي كلاسيك ونيز تئوري هاي شناخت كنتي واسپنسر كند.
9- وي مي خواهد جامعه شناسي شناخت رابه معرفت شناسي،منطق وروان شناسي ربط دهد وبرآن بود
كه بايد مذهب،مابعدالطبيعه وعلم اثباتي راچون 3شيوه مستقل وهم ارزش شناخت درنظر بگيريم.
10- جامعه شناسي شناخت شلررا بايددرتنش ميان3عنصرو3بودشناسي دانست.الف:فروكاهي فلسفي به قلمرومطلق حقيقت وارزش مطلق،ب:فروكاهي فيزيولوزيكي به تئوري انگيزش انساني،ج: تحليل كاملا"جامعه شناختي كه كفايت علي به عناصراجتماعي ساخت قائل است.
جامعه شناسی معرفتی دورکیم
-
جامعه شناسی معرفتی دورکیم با جامعه شناسی دینی او پیوند نزدیکی دارد. او در جامعه شناسی دینی اش می کوشد نشان دهد که ریشه تعهدات دینی انسان را می توان سرانجام در تعهدات اجتماعی اش پیدا کر (شهر خدا چیزی نیست جز بازتاب شهر انسان.) جامعه شناسی معرفتی دورکیم اصل را بر این می گذارد که مقولات اندیشه انسان باری مثال، شیوه های تصور زمان و مکان- از زندگی اجتماعی او سرچشمه می گیرند.
-
دورکیم بر این عقیده بود که نخستین طبقه بندی های زمانی و مکانی و نیز طبقه بندی های دیگر ذهن، ریشه ای اجتماعی دارند و به سازمان اجتماعی مردم ابتدایی بسیار نزدیکند. نخستین « طبقاتی» که ذهن انسان تصور کرده است، طبقات مردم بودند و طبقه بندی اشیاء در جهان طبیعی، بسط همین طبقه بندی های نخستین بوده است. همه جانوران و اشیای طبیعی، به این یا آن تیره، طایفه و یا گروه مکانی و خویشاوندی تعلق دارند. او بعدها چنین استدلال کرده بود که گرچه طبقه بندی های علمی کنونی دیگر از ریشه های اجتماعی شان بسیار دور گشته اند، اما سیاقی که ما بدان، چیزها را هنوز به عنوان پدیده های « متعلق به یک خانواده» طبقه بندی می کنیم، در واقع، خاستگاه های اجتماعی اندیشه طبقه بندی را آشکار می سازند.
زمان و مکان
دورکیم بر آن شده بود تا برای همه مقولات بنیادی اندیشه بشری، بویژه مفاهیم زمان و مکان، تبیینی جامعه شناختی به دست دهد. او مدعی بود که دو مفهوم زمان و مکان نه تنها با جامعه انتقال داده می شوند، بلکه خودشان آفریده های اجتماعی اند. جامعه با ساختن مفاهیمی که خود اندیشه از آن ها ساخته شده است، در تکوین اندیشه منطقی نقشی تعیین کننده دارد. سازمان اجتماعی جامعه ابتدایی در واقع الگویی است برای سازمان مکانی جهان پیرامون انسان ابتدایی. به همین سان، تقسیم بندی های زمانی روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها، با رخدادهای تکراری آیین ها، جشن ها و تشریفات منطبق اند. « یک تقویم آهنگ زمانی فعالیت های جمعی را بیان می کند، ضمن آن که کارکردش تضمین نظم این فعالیت ها است».
تاثیر جامعه شناسی معرفت دورکیم بر دیگران
گرچه در پرتو بحث های انتقادی بعدی که درباره این نظر دورکیم به عمل آمده اند، می توان گفت که دورکیم نتوانسته بود ریشه های اجتماعی مقولات اندیشه را به درستی تعیین کند، اما سهم پیشگامانه او را در بررسی همبستگی میان نظام های خاص فکری و نظام های سازمان های اجتماعی، نمی توان انکار کرد. همین بخش از کار دورکیم و نه برخی از قضایای معرفت شناختی قابل بحث تر او بود که بر تحول بعدی جامعه شناسی معرفت اثر گذاشته است. حتی اگر نپذیریم که مفاهیم زمان و مکان ریشه اجتماعی دارند، باز چنین می نماید که مفاهیم خاص زمان و مکان در چهارچوب یک جامعه خاص و در یک زمان خاصی از تاریخ، از زمینه های فرهنگی و اجتماعی خاص سرچشمه می گیرند. دورکیم در اینجا نیز مانند بررسی اش درباره پدیده دین، به روابط متقابل کارکردی میان نظام های عقاید و افکار و ساختار اجتماعی مسلط پرداخته بود.
یار دوست دارد این آشفتگی